Sunday

تا آخر آگوست سه روز مونده و من هیچ تمایلی برای تموم کردن مقاله ندارم مقاله ای که خون جگر خوردم و زحمت کشیدم...آدمها مثل مجسمه می آن و میرن هنوز
He deals the cards as a meditation,
and those he plays never suspect,
he doesnt play for the money he wins,
he doesnt play for respect,
he deals the cards to find the answer,
the sacred geometry of chance,
the hidden law of a probable outcome,
and lonelessly to dance,
I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that the diamonds mean money for this art
but thats not the shape of my heart
دلم برهنه نمیشود چرا؟ حتی به حرمت اشک. حتی به قیمت عشق
دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمیتابد
مراکلبه جانم دگر بار روشنایی نیست
در کنار پنجرا دگر گل اندامم نمیماند
شهر خالی مانده بی روح
آشنایی نیست
کوچه باغان گذشته
خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته
باغ سرسبز جوانی ها خزانی شد
سالها بی یبودنت بودم
تن به هر بیهوده فرسودم
جمع این مطلب زدم من
زندگانی شد
هنوز به وبلاگ نوشتن ادامه میدم.هنوز نفس هم میکشم. بعضی وقتا از این سیگار لعنتی بدجوری پشتم تیر میکشه. خیلی با این همه باید اینجا بشینمو و به جای غرغر کردن رو مقاله کار کنم

No comments: